تبليغاتX
....ماه مهربان....


....ماه مهربان....

اکسیر جوانی

....عباداتتون قبول درگاه حق....
عیدتون مباررررررررررک

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 4:25 توسط معصومه مقدم| |

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو............واندر دل اتش درا پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن........وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی........گرسوی مستان میروی مستانو شو مستانه شو

هر چه بیشتر پایمان به دنیا بند میشود بیشتر از ادمیت دور میشویم....
میرویم ..فاصله میگیرم..
با خودمان هم غریبه میشویم..
دلم برای خودی که فراموشش کردم تنگ شده...
کاش در این تاریکی دستانم را بگیری و صدایم بزنی...

تا بگویم من از خودم هم بیخبررم..
گونه هایی که نا خوداگاه غرق در اشک های سرد میشوند گواه بر بیخبریم اند...
کاش میشد بیخیال این همه خیال شویم..
کاش میشد خاطرمان ازرده نباشد..
کاش از خودمان نمیترسیدیم..........کاش به خود اییم......
کاش....

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 3:22 توسط معصومه مقدم| |

این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورنده ی لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان اسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهر های اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از انش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار باش دولت بگیررر
اگه تو این ماه عزیز لحظه ای دلتون  اسمونی شد ما رو هم از یاد نبرید که بشدت محتاج دعاییم .یا علی
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 23:21 توسط معصومه مقدم| |

دیروز مسافری از غربت به سوی نا افق های جاده می رفت،چشمانش خسته اما امیدوار بود.به پشت سر نگریست:گذشته ایی مبهم با لحظاتی پر تکاپو و عبرت انگیز در جلوی چشمانش نقش بست.چشمان پرسش گرش به جلو خیره ماند،آینده ایی نا معلوم.آری حال زمانی بود که باید به جاده بی انتهای آینده سرازیر می شد .گفتم:کجا ای دل دریایی؟گفت :به سوی دیار خوبی ها.گفتم هر کجا که میروی چشمان گریان ما را هم با خود ببر.گفت:اندیشمندان چشم گریان توشه سفر نکنند.گفتم:پس چشمان ما کجا خواهد گریست؟گفت :بین مرز دل و عقل آنکه هیچ چاره ایی نیست،برای چشم و اشک جز آنکه به پای یار بریزد همین و بس.

گفتم:پس به جای آب و آئینه پشت مسافر روزها روبروی آینه خواهم گریست.

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 15:33 توسط معصومه مقدم| |

یا من لم یسئله و من لم یعرفه تحننا منه و رحمه
ای کسی که بدون درخواست و بدون شتاخت از روی مهربانی و رحمت می بخشی..

اول و اخر تو هستی........!
از چی بنویسم...
از کجا شروع کنم ، که به تو برسم...
شاید هنوزم دلم  اون جاست  و هنوزم  با  خودم  درگیرم..!!!
از کوچیکی خودم بنویسم یا از بزرگی خدامون ...!!
از اینکه من به اسمونش نگاه نمیکنم ولی اون همیشه نگاهش همراهمه....!!
از این همه لطفش ممنونم
از اینکه گذاشت تا دل سیاهم  با اون همه دل پاک همراه بشه ممنونم
از اینکه دعوتم کردُُ.. صدام زد و خواست که باشم ممنونم.........
چقدر  لحظه های ناب عاشقی زود گذشت،چفدر زود از تو دور شدم.
خدا جونم دوست دارررررررررررررم
یک کاری کن همیشه پریشون تو باشیم و اسمونی ....

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 12:4 توسط معصومه مقدم| |



یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْر

اى كه مى دهی عطاى بسیار در برابرطاعت اندك

اى كه عطا می كنى به هركه از تو خواهد

پس دستم را بگیر

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 1:23 توسط معصومه مقدم|

باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.


باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا  رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.

سهراب سپهری


حلول ماه رجب بر همه شیعیان مباررررررررک
در ضمن تغییر نام وبلاگ همانند سال پیش به علت شروع ماه مبارک رجب میباشد و بعد از این سه ماه مبارک به حالت  اول بر میگردد.

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 1:5 توسط معصومه مقدم| |

از هوای گریه ات پرم...
هوای دلم این روزها ابریست
اسمان هم زیاد میبارد
اسمان هم دلتنگ است
اسمان هم دلگیر است
هر دم میبارد و تمام سیاهی ها را  با خود میبرد
 ولی..!!!

همین که رد پایش محو میشود، زمین دلتنگ میشود و دوباره چشم به راه ابرها می ماند
هر نقطه ی  پایانش........سر اغازیست برای بارشی دوباره .
او هم خسته است، از این دنیای دلگیر،از این همه غم و قصه،از این همه تاریکی
ببار ای اسمان.......................
ببار............
شاید من هم در میان اشکهایت  خودم را پیدا کنم.



عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند
روز مادر مبارررررررررررک

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 11:58 توسط معصومه مقدم| |

بیستمین سالگرد ارتحال بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران بر همگان تسلیت باد
کودکی که اماده ی تولد بود نزد خدا رفت  و از او پرسید: میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندی به انجا بروم؟خدا وند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.

او در انتظار توست و از تو نگه داری خواهد کرد. کودک دوباره پرسید:اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند گفت:فرشته تو برایت اواز خواهد خواهند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گونید وقتی زبان انهارا نمیدانم ؟خداوند او را نوارش کرد و گفت:فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را بر گرداند و پرسید:شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد.؟خداوند ادامه داد.
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد .
خداوند گفت: فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت،اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد
کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند. او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا،اگر من باید همین حالا بروم،لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.خداوند باردیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد،به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی......!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 21:56 توسط معصومه مقدم| |

یا زهرا.. ماییم و نوای بی نوای

کودک نجوا کرد :خدایا با من صحبت کن!
و یک چکاوک در چمنزار اواز خواند ولی کودک نشنید.
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!
و اذرخش در اسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه نشانم بده.
و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید.
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت:خدایا مرا لمس کن و بگذار که تو را بشناسم!
پس خدا نزد کودک امد و او را لمس کرد.
ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از ان جا دور شد.

الهی، خوشا آن دم که در تو گمم!!

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 23:16 توسط معصومه مقدم| |


Design By : Night Skin